بسم الله الرحمن الرحيم

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

۱۳۸۸ آذر ۷, شنبه

گفتگو با ستاره هالي

سلام سلام به همه دوستان من. اين پست هم پر از حرف دل با ستاره صلح ستاره هالي هست اينبار نويسندش يه نوجوان هست كه بهتره بريم و حرف دلش رو گوش بديم اميدوارم كه تونسته باشم همه رو راضي كنم سخن دارم بسيار با تو اي دوست ولي حيف وقتي نمانده آخه اين نامه خودش هم طولانيه بريم سراغ نامه و البته با نام خدا شروع مي كنيم.
خيلي دلم مي خواست ببينمش،روي پاهايش بنشينم و خيلي خودماني با همديگر گپ بزنيم. او برايم كتاب داستان بخواند و من هم بر خلاف هميشه كه مادر ميخواست با داستان مرا بخواباند تا انتهاي داستان بيدار بمانم و بعد هم كلمه به كلمه داستان را برايش تعريف كنم. دلم مي خواست با هم به ‏گردش برويم. قايم باشك بازي كنيم و با هم از ‏پشت بام بادبادك هوا كنيم. شبهاي سرد زمستان زير كرسي بنشينيم و تخمه بشكنيم. صبحهاي تابستان زير سايه درخت توت حياطمان بازي كنيم.
آخ، چقدر خوب مي شد براي يك بار هم كه شده از اون بالا بالاها مي آمد ‏پايين. چه خوب مي شد تو كوچه ما حضور داشت و با چشمهاي خودش مي ديد كه روزي چند تا ستاره از توي كوچه ما عبور مي كنند. با هم سينه مي زديم نوحه مي خونديم. مثل بزرگترها اشك مي ريختيم و دعا مي كرديم.
كاش يك هفته ‏پيش اينجا بود و برادرم را مي ديد كه چگونه يك ستاره خيلي بزرگ شد و رفت توي آسمان. يك ستاره دنباله دار. كاش اينجا بود و همه چيز را با چشم خودش مي ديد. آره خودش بود. چشمهاي من كه ديگر كور نيست، عين خودش بود. چه صورت مهربان و نازي داشت. مثل فرشته ها بود راستش خجالت كشيدم كه نزديكش بشوم. ولي نه، من كه آمده بودم براي ديدن او. اين همه راه زده بودم براي اينكه او را ببينم و با او درد و دل كنم. براي همين خجالت را كنار زدم. اصلا خجالت يعني چه؟؟ جلو رفتم. سلام هالي جان،، چطوري؟حالت كه خوب است؟ آرام جلو آمد. چقدر نرم ‏‎‏پا برمي داشت. مرا كه ديد اصلا تعجب نكرد، مثل اينكه منتظرم بود.
-عليك سلام. من كه خوبم. تو ‏‎‏چي، خوبي؟
كم كم داشتم با او آشنا مي شدم:
-آره! من هم خوبم. چه خوب شد كه ديدمت. خيلي وقت است كه منتظرم. از وقتي كه خبر آوردند كه مي خواهي بيايي يك لحظه هم از يادت غافل نبودم. به هر كجا كه مي رفتم نشاني تو را مي ‏‎‏پرسيدم. به هر خانه كه سر مي زدم سراغ تو را مي گرفتم. ام بزرگترها دستم مي انداختند. مسخره ام مي كردند. از حرفهاي من مي خنديدند. به هم مي گفتند ((چه بچه احمقي است. آخر بچه عاقل، هالي را كه من و تو نمي توانيم با چشم ببينيم. بايد با دوربينهاي ‏‎‏پيشرفته نجومي رصد خانه ها او را ديد.))
اخم مي كردم. اصلا از دوربين هاي نجومي متنفر مي شدم. ‏‎‏چه كلمه هاي مسخره اي! من دلم خبر داشت، مطمئن بودم كه تو را توي آسمانها، توي باغ كهكشانها مي شود ديد، و حالا از ديدن تو خيلي خوشحالم.
بر لبانش باغي از خنده شكفت.
-متشكرم. من هم از ديدنت خوشحالم.
نزديكتر آمد. دست مهربانش را بر سرم كشيد. موهايم ‏‎‏پر از ستاره شد. چه ستاره هاي زيبايي. ستاره هايي كه حتي توي خواب هم آنها را نمي ديدم. آخر من همه شب خواب ستاره هاي قشنگ را مي بينم. بلندم كرد و مرا گذاشت روي يك تخت جواهر نشان، تختي كه از همه جايش ستاره آويزان بود. بعد همان طور كه هميشه آرزو مي كرد مرا روي ‏‎‏پاهايش نشاند.
-خوب بگو ببينم از آن ‏‎‏پائنيها چه خبر؟
راستش خبر درست و حسابي هم نداشتم نه خير، خيلي هم خبر داشتم اما نمي خواستم ناراحتش كنم. نمي خواستم دلش را بشكنم. آخر او خيلي دلش نازك بود. خواستم از مسئله ‏‎‏پرتش كنم.
-خبر مهمي ندارم. خوب مثل اينكه همين زوديها مي خواهي از ‏‎‏پيش ما بروي. درست است يا نه؟
با افسردگي سرش را تكان داد و گفت:
-بله!
-آخر براي چي؟ مگر از ما بچه ها آزاري به تو رسيده؟ كي از آن ‏‎‏پايينها به طرف تو سنگ ‏‎‏پرتاب كرده است؟ ما كه تو را خيلي دوست داريم!
لبخند تلخي بر لبانش نقش بست:
-نه، من از شما بچه ها ناراحت نيستم. تازه خيلي دلم مي خواهد همين جا ‏‎‏پيشتان بمانم. من شما را دوست دارم. شما بچه ها قلب ‏‎‏پاك و مهرباني داريد. ‏‎‏پاك و معصوم. من عاشق چشمهاي شما بچه ها هستم. عاشق خنديدنتان، بازي كردنتان، من از بزرگترها دلم ‏‎‏پر خون است. من از بزرگترها سنگ خورده ام، بزرگترها دلم را شكسته اند.
-آخر چرا؟ چه كسي به تو سنگ زده است. تا به ‏‎‏پدر بگويم با تفنگش شكمش را ‏‎‏پاره كند.
يك بار ديگر دستم را توي دست مهربانش گرفت و فشرد. چه دست گرمي. احساس مرا خوب درك مي كرد، نگاه دوست داشتني اش را با نگاهم ‏‎‏پيوند داد.
من از آنهايي ناراحتم كه هر روز ستاره هاي آسمان خانه شما را ‏‎‏پايين مي كشند. از آنهايي كه دايي احمدت را توي شلمچه كشتند، برادرت حسين را يك هفته ‏‎‏پيش توي ((فاو)) زير چرخهاي آهني تانكهايشان له كردند. از آنهايي كه شبانه روز سر مردم بي دفاع دزفول موشك مي ريزند؛ خانه ها را بر سر بچه هاي بي گناهي كه آرام توي گهواره هايشان خوابيده اند خراب مي كنند. از آنهاي كه ‏‎‏پاهاي عمو محسنت را قطع كردند و با ‏‎‏پدرت در حال جنگند. از آنها متنفرم.
خدايا هالي از كجا فهميده بود كه دايي احمدم را شهيد كرده اند، يك هفته ‏‎‏پيش برادرم حسين را به شهادت رساندند. از كجا مي دانست كه ‏‎‏پاهاي عمو محسنم قطع شده است. حتما هالي دنياي ما را هم مي بيند.
اشك از چشمهاي هالي جاري شده بود و آرام آرام از گونه هايشان ‏‎‏پايين مي آمد. دماغش سرخ شده بود. چه دل مهربان و نازكي داشت هالي. من هم گريه ام گرفت. من هم مثل هالي دماغم سرخ شده بود و اشك از چشمهايم زد بيرون.
-اما هالي جان، تو بايد ‏‎‏پيش ما بماني. تنها تويي كه از درد دل ما بچه ها خبر داري.
با دستهاي نورانيش اشكهايش را ‏پاك كرد:
-نه من طاقت اين همه ظلم و خيانت را ندارم. نمي توانم گريه بچه ها را ببينم. شيون مادرها را بشنوم. جاي من ديگر حتي توي آسمانها هم نيست. جتها و هوا‏پيماهاي جنگي آسمان را اشغال كردند. آرامش را از ستاره ها گرفتند. همين چند روز ‏پيش آسمان ليبي را اشغال كردند.شبانه، خانه هاي مردم را سرشان خراب كردند. خدا مي داند چه بچه هايي را يتيم كردند. نه من نمي توانم شاهد اين همه جنايت باشم.
درد دلش را مي دانستم. خوب هم درك مي كردم. مي دانستم كه توي دلش چه غوغاييست. براي همين هم به او حق مي دادم. او دلش مثل شيشه نازك بود, نمي توانست تحمل كند. نمي توانست ببيند. او راست مي گفت، نمي توانست.
-خوب ‏پس كي برمي گردي.
-وقتي كه زمين از لوث وجود جنايتكارها ‏پاك بشود. وقتي كه آسمان خالي از دود هوا‏پيماهاي بمب افكن بشود. وقتي كه جتها خواب ستاره ها را آشفته نكنند. و ستاره ها بتوانند با همدي‏گر مهربان باشند.
علي هوشمند، 17 ساله از بندر دير(بوشهر)

۱ نظر:

P!nk گفت...

nemidoonam chi begaamm! faghart tajoob mikonam az in ke ma adamaa chejuri innaa ro tahamool mikonimm... babaemm vaghean ye ghahramane ke hamee inaroo be cheshm did o bazam paye eteghadesh vaysad!