بسم الله الرحمن الرحيم

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

۱۳۸۸ تیر ۱۹, جمعه

عاشقانه ها

یک روز رسد خوشی به اندازه کوه ٬ یک روز رسد غمی به اندازه دشت ٬
افسانه زندگی چنین است گلم ٬ در سایه کوه باید از دشت گذشت . . .

*********************************

اساس دوستی

یک دوست معمولی هیچگاه نمی‌تواند گریه تو را ببیند.

یک دوست واقعی شانه‌هایش از گریه تو تر می‌شود.

دوست معمولی اسم کوچک والدین تو را نمی‌داند.

دوست واقعی شاید تلفن آنها را جایی داشته باشد.

دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو می‌آورد.

دوست واقعی زودتر به کمک تو می‌آید و تا دیر وقت برای تمیز کردن می‌ماند.

*************************************

همیشه دوستت دارم

ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

*************************************

رنگ خیال

نمی دانم چرا؟ اما ترا هر جا که می بینم
کسی انگار می خواهد ز من تا با تو بنشینم

دل یخ کرده اتش را که می بیند چه می خواهد؟
همانی را که می خواهم ترا وقتی که می بینم

تو تنها می توانی آخرین درمان من باشی
و بی شک دیگران بیهوده می جویند تسکینم

تو آن شعری که من جایی نمی خوانم که میترسم
به جانت چشم زخم آید چو گویند تحسینم

زبانم لال! اگر روزی نباشی من چه خواهم کرد؟
چه خواهد رفت آیا بر من و دنیای رنگینم؟

*******************************************

من و من

نگاهم بی خودی

هیاهوی شب آشفته را

دور میکند

و لبهایم

رخنه ی تن را

زیر نور زرد

وانهاده است

حتی اگر

دورتر از این

پرتابم کنی

من و من اینجاییم


من مسافر هستم

آمدم تا بروم

رفتنم تا ابدیت جاریست

++++++++++++++++++++++

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

++++++++++++++++++++++

ما :

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم
امید ز هر کس بریدیم بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه ی بامی که پریدیم پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم رمیدیم

کوی تو که باغ ارم روضه ی خلد است
انگار که دیدیم ندیدیم ندیدیم

صد باغ بهار است و صدای گل و گلشن
گر میوه ی یک باغ نچیدیم نچیدیم

سر تا به قدم تیغ دعائیم و تو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم رسیدیم

وحشی سبب دوری و این قسم سخن ها
آن نیست که ما هم نشنیدیم شنیدیم


من پولدارم

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین»
کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین »
نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه!»
دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم. لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.


لحظه ها را درياب ! چشم فردا کور است
نه چراغيست در آن پايان ، هر چه از دور نمايان است...
شايد آن نقطه نوراني چشم گرگان بيابان باشد...

-----------------------------------------------------

باز

باز این دل سرگشته من
یاد آن قصه شیرین افتاد:

بیستون بود وتمنای دو دوست
آزمون بود وتماشای دو عشق

در زمانی که چو کبک،
خنده می زد «شیرین»؛
تیشه می زد«فرهاد»!

نتوان گفت به جانبازی فرهاد؛ افسوس،
نتوان گفت ز بیدردی«شیرین» فریاد

کار «شیرین» به جهان شور بر انگیختن است!
عشق در جان کسی ریختن است!

کار فرهاد بر آوردن میل دل دوست
خواه با شاه در افتادن وگستاخ شدن

خواه با کوه در آویختن است
رمز شیرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین،
بی نهایت زیباست؛
آنکه آموخت به ما درس محبت می خواست:

جان، چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج، بسی،

تب تابی بودت هر نفسی،
به وصالی برسی یا نرسی!
سینه بی عشق مباد!!!!!!!

---------------------------------------------

زندگانی

زندگانی همه صورتکده ای از یاد است

یاد یاران قدیم

یاد خویشان صمیم

زندگانی یادست

دلم از یاد کسان هر شبه در فریاد است

____________________________________

باران می بارد

امروز من تنها ایستاده ام در برابر هجوم نا برابر یادت
امروز در سکوتم به دنبال صدای توام
لبهایم بسته ست اما........
من که لب بسته ام, پس صدای کیست در من
من که آرامم, پس این غوغا چیست در من
من که می خندم , پس این اشکها چیست
که بی اراده روی گونه
می غلتد و جاری می شود
دستهایم زیر چانه ست
از خیسی آن بخود می آیم.
در برق نگاهت گم میشوم دوباره
دریایی ست که موج میزند
انتهای این دریای چشمت چیست؟؟!!!
انتهای این امواج کجاست؟؟!!!!
شنا کنان پیش میروم در این دریا
باران می بارد
قطرات باران خود را به امواج می کوبند
و در امواج محو میشوند
دستهایت روی صورتم می آید و با نوازش مهربانت
بر می گردم
اگر به خود نیاریم غرق میشوم در این امواج
آنقدر می روم در این بی انتهای چشمانت
تا به تو برسم.

__________________________________________

همیشه می گفتم

چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما
همیشه منتظریم و کسی نمی اید
صفای گمشده ایا
براین زمین تهی مانده باز می گردد ؟
اگر زمانه به این گونه
پیشرفت این است
مرا به رجعت تا آغاز مسکن اجداد
مدد کنید که امدادتان گرامی باد
همیشه دلهره با من همیشه بیمی هست
که آن نشانه صدق از زمانه برخیزد
و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد
همیشه می گفتم
چه قدر مردن خوب است
چه قدر مردن
در این زمانه
که نیکی حقیر و مغلوب است
خوب است .


پرواز

ما باید که

پرواز کنیم

چون دو خط موازی

با هم

که به هم نمی پیوندند

که نیز از یکدیگر دور نمی شوند

و عشق

همین است


اشتباه شیرین

ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد، و مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند. دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان از طلا بود و دیگری از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.
این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصر الدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.
تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از این که ملا نصر الدین را آن طور دست می انداختند، ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت:” هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار. این طوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند.”
ملا نصر الدین پاسخ داد: “ظاهرا حق با شماست. اما اگر سکه طلا را بردارم دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند من از آنها احمق ترم. شما نمی دانید تا حالا با این کلک چه قدر پول گیر آورده ام!


فرشته و شاعری

فرشته و شاعری با هم دوست شدند.

فرشته پري به شاعر داد و شاعر ،شعري به فرشته.

شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت. فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت: ديگر تمام شد.

ديگر زندگي براي هر دوتا دشوار مي شود.

زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان...

هیچ نظری موجود نیست: